تبلیغات
عروسک پارچه ای - چرا باغچه كوچك ما سیب نداشت
درباره وبلاگ

می دانی یک وقت هایی باید روی یک تکه کاغذ بنویسی تـعطیــل است ... و بچسبانی پشت شیشه ی افـکارت ... باید به خودت استراحت بدهی دراز بکشی دست هایت را زیر سرت بگذاری به آسمان خیره شوی و بی خیال ســوت بزنی ... در دلـت بخنــدی به تمام افـکاری که پشت شیشه ی ذهنت صف کشیده اند ... آن وقت با خودت بگویـی: بگذار منتـظـر بمانند.....
دل مشغولی هایم را بخوان....شاید دل مشغولی های تو هم باشد!!
پی نوشت:به غیر از جملات کوتاه مطالب همه به قلم خودم اند.تاریخ اصلی نوشتنشان هم در پایان مطلب می نویسم.
مدیر وبلاگ : عروسک پارچه ای
نظرسنجی
چه مطلبی دوست دارین تو وبلاگ بگذارم؟؟








چه مطلبی دوست دارین تو وبلاگ بگذارم؟؟








جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
عروسک پارچه ای
برای خانه ی همسایه ات هم ، چراغ آرزو کن قطعا حوالی خانه ات روشن تر خواهد شد…
جمعه 30 فروردین 1392 :: نویسنده : عروسک پارچه ای       


چرا باغچه كوچك ما سیب نداشت

شعری زیبا حاصل از مرور خاطرات کودکی و حسزت ها و افسوس های اشتباهات کوچک توسط بزرگسالی که کودکی اسش همواره جلوی چشمش رژه می رود.قسمت اول شعر را حمید مصدق گله آمیز و فروغ فرخزاد در ادامه برای دفاع از خود سروده. ودر آخر شاعری جوان پاسخ دندان شکنی به هر دو این افراد داده است.

حمید مصدق :

تو به من خندیدی و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلود به من كرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاك
و تو رفتی و هنوز،
سالهاست كه در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تكرار كنان


می دهد آزارم
و من اندیشه كنان غرق در این پندارم
كه چرا باغچه كوچك ما سیب نداشت



بعدها فروغ فرخزاد آمده و جواب حمید مصدق را اینچنین داده: است

من به تو خندیدم
چون كه می دانستم
تو به چه دلهره از باغچه ی همسایه سیب را دزدیدی
پدرم از پی تو تند دوید
و نمی دانستی باغبان باغچه همسایه
پدر پیر من است
من به تو خندیدم
تا كه با خنده خود پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو لیك
لرزه انداخت به دستان من و
سیب دندان زده از دست من افتاد به خاك
دل من گفت: برو
چون نمی خواست به خاطر بسپارد
گریه تلخ تو را
و من رفتم و هنوز
سالهاست كه در ذهن من آرام آرام
حیرت و بغض تو تكرار كنان
می دهد آزارم
و من اندیشه كنان غرق در این پندارم
كه چه می شد اگر باغچه خانه ما سیب نداشت


479jp2l2afj0nnwzba5.jpg
 جواد نوروزی:

دخترک خندید و
پسرک ماتش برد !
که به چه دلهره از باغچه ی همسایه، سیب را دزدیده
باغبان از پی او تند دوید
به خیالش می خواست،
حرمت باغچه و دختر کم سالش را
از پسر پس گیرد !
غضب آلود به او غیظی کرد !
این وسط من بودم،
سیب دندان زده ای که روی خاک افتادم
من که پیغمبر عشقی معصوم،
بین دستان پر از دلهره ی یک عاشق
و لب و دندان ِ
تشنه ی کشف و پر از پرسش دختر بودم
و به خاک افتادم
چون رسولی ناکام !
هر دو را بغض ربود...
دخترک رفت ولی زیر لب این را می گفت:
" او یقیناً پی معشوق خودش می آید ! "
پسرک ماند ولی روی لبش زمزمه بود:
" مطمئناً که پشیمان شده بر می گردد ! "
سالهاست که پوسیده ام آرام آرام !
عشق قربانی مظلوم غرور است هنوز !
جسم من تجزیه شد ساده ولی ذرّاتم،
همه اندیشه کنان غرق در این پندارند:
این جدایی به خدا رابطه با سیب نداشت




نوع مطلب : قصار، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 24 تیر 1393 07:07 ب.ظ
khili khili ghashang boooodd
سه شنبه 18 تیر 1392 09:21 ق.ظ
روزی دوبار میام و این مطلب رو میخونم.عالیه
عروسک پارچه ایمرسیییییییی .
سه شنبه 18 تیر 1392 12:19 ق.ظ
عالی بود لذت بردم....
عروسک پارچه ایمرسی خانم بیات.i love you
دوشنبه 10 تیر 1392 08:41 ب.ظ
سیب عشق منو تو مرد در این خاک ÷لید و من اندیشه کنان غرق در این افکارم که چه میشد اگر باغچه خانه ما خاک نداشت...لینکت کردم عسلم
عروسک پارچه ایمرسییییییییییی عزیزمممم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر