تبلیغات
عروسک پارچه ای
درباره وبلاگ

می دانی یک وقت هایی باید روی یک تکه کاغذ بنویسی تـعطیــل است ... و بچسبانی پشت شیشه ی افـکارت ... باید به خودت استراحت بدهی دراز بکشی دست هایت را زیر سرت بگذاری به آسمان خیره شوی و بی خیال ســوت بزنی ... در دلـت بخنــدی به تمام افـکاری که پشت شیشه ی ذهنت صف کشیده اند ... آن وقت با خودت بگویـی: بگذار منتـظـر بمانند.....
دل مشغولی هایم را بخوان....شاید دل مشغولی های تو هم باشد!!
پی نوشت:به غیر از جملات کوتاه مطالب همه به قلم خودم اند.تاریخ اصلی نوشتنشان هم در پایان مطلب می نویسم.
مدیر وبلاگ : عروسک پارچه ای
نظرسنجی
چه مطلبی دوست دارین تو وبلاگ بگذارم؟؟








جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
عروسک پارچه ای
برای خانه ی همسایه ات هم ، چراغ آرزو کن قطعا حوالی خانه ات روشن تر خواهد شد…
یکشنبه 25 خرداد 1393 :: نویسنده : عروسک پارچه ای       

خودتان را در قلب هیچ کس نچپانید،جا نمی شوید فقط چروک می شوید....فقط....







نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 22 آذر 1392 :: نویسنده : عروسک پارچه ای       
به چشمانت بگو نگاهم نکنند،بگو وقتی خیره ات می شوم سرشان به کار خودشان باشد،نه که فکر کنی خجالت می کشم،نه.حواسم نیست دویاره عاشقت می شوم......!








نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 22 آذر 1392 :: نویسنده : عروسک پارچه ای       
می خواهی تنهایی هایم را از روی شانه هایم بتکانی؟؟؟؟؟؟ به چه می پنداری؟؟؟؟به تکاندن برف از روی شانه های آدم برفی....!






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 22 آذر 1392 :: نویسنده : عروسک پارچه ای       
اگر 4 تکه نان خوشمزه داشته باشید و شما 5 نفر باشید،تنها کسی که از مزه ی آن نان خوشش نمی آید مادر است!!!






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
یکشنبه 17 آذر 1392 :: نویسنده : عروسک پارچه ای       

شاید بشود به گذشته رفت و یک آغاز زیبا ساخت ولی می توان هم اکنون آغاز کرد و یک پایان زیبا ساخت........







نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 15 آذر 1392 :: نویسنده : عروسک پارچه ای       

سلام!

تا به حال برایت پیش آمده که حوصله ی هیچ چیز و هیچ کس جز قلم و کاغذت را نداشته باشی....خب زمانیکه من مشغول به نوشتن این نثر بودم حالم اینگونه بود!

روزها می گذرد

من هنوز آرامم.

من هنوز آرامم، بی تاب

آرامی بی تاب

ظاهرم آرام است،ورنه در دل چه عظیم غوغایست...

وز آن روز ها سال ها می گذرد

روزهایی که دمادم اسمم ،بر لبت جاری بود

روز هایی که در آرامش ،یواش یواش آرام جانت را در بغل می فشردی

گاه میگفتم:آه له شدم!

و سریع می گفتی:آرام!گوهر آرام من دوستت دارم

ای دریغ...

بقیه در ادامه مطلب.(خیلی قشنگه نخونین از دست دادین از من گفتن بود!)

 

 



ادامه دارد....


نوع مطلب : قصار، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
یکشنبه 23 تیر 1392 :: نویسنده : عروسک پارچه ای       

 خوش به حال مسافركش های میدان آزادی ،هر روز آزادانه فریاد میزنند: آزادی، آزادی!!!!

آپلود عکس






نوع مطلب : دکتر شریعتی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 17 تیر 1392 :: نویسنده : عروسک پارچه ای       

 زن عشق می كارد و كینه درو می كند ...

 

دیه اش نصف دیه توست و مجازات زنایش با تو برابر ...

 

می تواند تنها یك همسر داشته باشد و تو مختار به داشتن چهار همسرهستی ...

 

برای ازدواجش  در هر سنی اجازه ولی لازم است و تو هر زمانی بخواهی به لطف قانونگذار می توانی ازدواج كنی ...

 

در محبسی به نام بكارت زندانی است و تو ...

 

او كتك می خورد و تو محاكمه نمی شوی ...

 

او می زاید و تو برای فرزندش نام انتخاب می كنی ...

 

او درد می كشد و تو نگرانی كه كودك دختر نباشد ...

 

او بی خوابی می كشد و تو خواب حوریان بهشتی را می بینی ...

 

او مادر می شود و همه جا می پرسند نام پدر ...

 

و هر روز او متولد میشود؛  عاشق می شود؛ مادر می شود؛ پیر می شود و میمیرد ...

 

و قرن هاست كه او عشق می كارد و كینه درو می كند چرا كه در چین و شیارهای صورت مردش به جای گذشت زمان جوانی بربادرفته اش را می بیند و در قدم های لرزان مردش، گام های شتابزده جوانی برای رفتن و درد های منقطع قلب مرد  سینه ای را به یاد می آورد كه تهی از دل بوده و پیری مرد رفتن و فقط رفتن را در دل او زنده می كند ...

و اینها همه كینه است كه كاشته می شود در قلب مالامال از درد ...

و این، رنج است.

استاد بزرگ دکتر شریعتی





نوع مطلب : دکتر شریعتی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 18 خرداد 1392 :: نویسنده : عروسک پارچه ای       

وقتی به دنیا میام، سیاهم، وقتی بزرگ میشم، سیاهم
وقتی میرم زیر آفتاب، سیاهم، وقتی می ترسم، سیاهم
وقتی مریض میشم، سیاهم، وقتی می میرم، هنوزم سیاهم
و تو، آدم سفید
وقتی به دنیا میای، صورتی ای، وقتی بزرگ میشی، سفیدی
وقتی میری زیر آفتاب، قرمزی، وقتی سردت میشه، آبی ای
وقتی می ترسی، زردی، وقتی مریض میشی، سبزی
و وقتی می میری، خاكستری ای
و تو به من میگی رنگین پوست؟؟؟

 


 

 





نوع مطلب : قصار، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 30 فروردین 1392 :: نویسنده : عروسک پارچه ای       


چرا باغچه كوچك ما سیب نداشت

شعری زیبا حاصل از مرور خاطرات کودکی و حسزت ها و افسوس های اشتباهات کوچک توسط بزرگسالی که کودکی اسش همواره جلوی چشمش رژه می رود.قسمت اول شعر را حمید مصدق گله آمیز و فروغ فرخزاد در ادامه برای دفاع از خود سروده. ودر آخر شاعری جوان پاسخ دندان شکنی به هر دو این افراد داده است.

حمید مصدق :

تو به من خندیدی و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلود به من كرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاك
و تو رفتی و هنوز،
سالهاست كه در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تكرار كنان


می دهد آزارم
و من اندیشه كنان غرق در این پندارم
كه چرا باغچه كوچك ما سیب نداشت



بعدها فروغ فرخزاد آمده و جواب حمید مصدق را اینچنین داده: است

من به تو خندیدم
چون كه می دانستم
تو به چه دلهره از باغچه ی همسایه سیب را دزدیدی
پدرم از پی تو تند دوید
و نمی دانستی باغبان باغچه همسایه
پدر پیر من است
من به تو خندیدم
تا كه با خنده خود پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو لیك
لرزه انداخت به دستان من و
سیب دندان زده از دست من افتاد به خاك
دل من گفت: برو
چون نمی خواست به خاطر بسپارد
گریه تلخ تو را
و من رفتم و هنوز
سالهاست كه در ذهن من آرام آرام
حیرت و بغض تو تكرار كنان
می دهد آزارم
و من اندیشه كنان غرق در این پندارم
كه چه می شد اگر باغچه خانه ما سیب نداشت




ادامه دارد....


نوع مطلب : قصار، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 30 فروردین 1392 :: نویسنده : عروسک پارچه ای       

آنگاه که غرور کسی را له می کنی، آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران می کنی، آنگاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی، آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری ، آنگاه که حتی گوشت را می گیری تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی، آنگاه که خدا را می بینی و بنده خدا را نادیده می گیری ، می خواهم بدانم، دستانت رابسوی کدام آسمان دراز می کنی تابرای خوشبختی خودت دعا کنی؟ 

سهراب سپهری

2q932a00cpiwi5e8gq4h.jpg

 





نوع مطلب : قصار، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
یکشنبه 27 اسفند 1391 :: نویسنده : عروسک پارچه ای       

شده تا حالا دلت بخواد داد بزنی؟فریاد بزنی ؟بگی :مامان بابا خاله عمو عمه ...خسته شدم.دیگه خسته شدم حوصله ی هیچی رو هم ندارم.....
اونوقت بخوای مثل لاک پشت  پیر تنها بری تو لاک خودت.....تو خونه......خودت باشی و خودت.....غرق بشی تو دریا طوفانی افکارت.....از خستگی هات برای خودت بگی .اصلا...اصلا با خودت حرف بزنی.....مثل دیوونه ها...آره آره  مثل دیوونه ها....بعد  چند ساعت همچین که دلت آرووم شد ،سرتو از پنجره بکنی بیرون فریاد بزنی:خدایا خیلیییییییییییییییییی دوست دارم.دوستتتتتتتتتتتتتتت دارمممممممممم


                                                         "





نوع مطلب : قصار، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

زندگی زیباست آنگاه که دانه ای میروید از خاک نژند...وخاک او را همچون فرزند خویش می پروراند.زندگی زیباست آنگاه که مورچه ای برای رساندن دانه به لانه ی خویش تلاش میکند.حتما میگویی خب هر کسی برای رسیدن به هدفش تلاش میکند!درمقایسه با مورچه چطور؟؟یک بار دانه می افتد ،برمیگردد.بار دیگر همچنین.بارسوم و چهارم و پنجم...واو برای صدمین بار تلاش میکند تا بالاخره به هدفش می رسد و چه زیباست آن هنگام....رنج میکشی.. تلاش میکنی.. سختی ها را میگذرانی...از ناملایمات چشم پوشی میکنی و زیبایی اش بدان هنگام است که از خستگی توانی در بدنت باقی نمانده و کودکی از ته دل به تو میگوید: خسته نباشی!ا



ادامه دارد....


نوع مطلب : قصار، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :